تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


همه چیز را پایانیست...جز خداوند خدا...که تنها حی قیوم است

... همه چیزهای خوب...همه ی اندوه ها و امیدها و اشک ها و شب ها و عهدها و عشق ها و سکوت ها و لرزش دستان و شرم نگاه ها و دلهره ها و قهرهای شیرین و آشتی های خوشبختی آور و  جدایی های دلچسب و با هم بودن های غم انگیز اما دوست داشتنی باید جایی تمام شود...برای همیشه.....هرچند که من هیچ زباله دانی را نمی دانم که گنجایش این همه را داشته باشد! وه که در این سال ها چه دل پر دردی داشتم!

باشد.....تمامش می کنم بدون اینکه انتظار هیچ آغازی را بکشم...تمامش میکنم انگار هیچ گاه وجود نداشته ای ...انگار هیچ گاه وجود نداشته ام...هرچند که هنوز با وجود گذشت سالها توانش را در خودم نمی بینم....اما اینها باید جایی تمام شود و هیچ گاه باز نگردد.

باشد...تمامش می کنم اما.......

اما شاید خداوند خدا اندکی منصف باشد...

شاید قانون سوم نیوتون هنوز نقض نشده باشد...

باشد تمامش می کنم اما...

انتظار نداشته باش که آه ها را و اشک ها را و شب ها را و لحظه ها را ....... شاید دنیا هنوز اندکی حساب و کتاب داشته باشد...و شاید این انرژی ها از بین نرود ... و هنوز mgh برابر 1.2mv2 باشد!

هنوز آزاد نشدم.....بعد از این همه زمان .....بعد از این همه دلیل هنوز رها نشدم.......

اما شاید اگر به امام رضا پناه برم و تمام این ها را...تمام عشقم را و تمام اندوهم را و تمام بی شکیبایی هایم را تقدیمش کنم و بی نصافی هایت  را و ...هایت را به او بسپارم ....آری انگار سبک تر شده ام....چه دستان بزرگ و پرمهری داری...و آغوشی گرم تر و گشاده تر از تمام آن شب های دلگیر ...

همه را به امام می سپارم...تا شاید روزی....آری...گفته بودم...من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم!...دیدی که از میان جسد خویش برخاستم !

سلام بر تو ای امام من...و ای مولای من... و ای تنها پناهگاه من...به تو باز می گردم بعد از تمام دوری ها و بی معرفتی ها و غیبت ها...

حضورم مبارک...تولدت مبارک!

جمعه 1 آبان1388 توسط sky`s angel |

قدر

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

واقعا چقدر خوبه که بعضی شعرا بعضی وقتا دقیقا حس آدمو بیان می کنن ؛ به خاطر همینه که انقدر عاشق شعرای خوبم دیگه!!

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال "ناشناسی" آشناتر

گهی می سوزدم گه می نوازد

اصلا آدم فکر می کنه واژه واژه های شعر در وصف احساس اون سروده شده! و چه لذت بخشه کسی حستو از خودت قشنگ تر توصیف کنه!

می دونی؟ به نظر من طاقت فرساترین لحظه ی عمر آدم لحظه ایه که می فهمی کسی که عاشق...دوست نداره!اون لحظه هق هق هم حتی نمی تونه آرومت کنه. اون لحظه دستای بزرگ بغضی سنگین گلوتو محکم لای انگشتاش فشار میده و تو اندک جونی نداری که گلوتو از چنگش در بیاری. بغض سنگین تر میشه و تو نیرویی برای گریستن نداری.مبهوت به جلوت خیره میشی و اجازه میدی بغض خفه ت کنه.برات مهم نیست که داری خفه میشی. دیگه چه احتیاجی به نفس کشیدن داری؟

حالا کم کم اشک ها...آرام و سنگین...با وقار و متین...با رعایت نوبت...یکی یکی...فرو می غلتند...از خیسی گونه ات لذت می بری...لذتی محو... پس چرا آروم نمیشی ... شعله های سینه ات زبانه می کشد...هیچ اقدامی نمی کنی...اشک ها سریعتر می دوند...تا خود را زودتر به شعله های سرکش قلبت برسانند...شاید یک علت اینکه چشم از قلب بالاتر است هم همین باشد!

هق هق هم حتی، گره از انگشتان بغض نمی گشاید...بغض جا خوش کرده و تو مبهوت مانده ای...

وتمام اینها مثل اینه که تو دلت با خدا عهد ببندی

بعد قرآن رو باز کنی

و با این آیه روبرو شی:" و ما وجدنا لاکثرهم من عهد ... "!!!!!!!  

و حالا فرض کن تمام این اتفاقات شب قدر بیفته!

و چه کسی می تواند تو را آرام کند؟!

خدا؟

خدا که خودش به صریح ترین شکل ممکن بهت گفته: دروغ نگو! هیچ وقت ندیدم سر عهدت بمونی!

چه کسی می تواند تو را از بغض، از بهت، از شکست، از فرو ریختن، برهاند؟

از این جا مونده، از اون جا رونده....اونم تو شب قدر! البته حقته ها!یعنی تو حقو به خدا میدی! 2سال شب قدر عهد بستی و شکستی...حالا چی؟ بازم اومدی بگی چی؟

و تو می مانی که باز گردی یا ادامه دهی؟!

و چه سخت است پناه بردن به آغوش "دروغ"

وچه تنهایی بزرگیست گریستن در آغوش "خشم"

و چه خنده دار است هق هق روی شانه های "وهم" !

  درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته

دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم...

چهارشنبه 1 مهر1388 توسط sky`s angel |

سلام

بعد از 2584سال من برگشتم!

از نمایشگاه میام! نمایشگاه کتاب!! 22 ومین نمایشگاه بین المللی کتاب!!!

نمی خوام ناامیدتون کنم!اما انصافا هیچی نداشت!یعنی هیچی ها! حداقل برای کسی که دنبال کتاب خاصی نمی گشت، کتاب جذابی وجود نداشت.حتی انتشارات حوض نقره که اگه کتاب خوبی نداشت حداقل سبک کتاباش جذاب بود اونم  به شدت نزول یافته بود و خیلی cheap بود!! شاید باور نکنید اما به ندرت می تونستید غرفه ای برید و کتاب "راز"_the secret_ رو نچاپونده باشه! یعنی عملا تو نمایشگاه دو دسته کتاب وجود داشت:

1- کتابهای نویسنده های مفتوت (مرحوم)شده! مثل حافظ ، نهج البلاغه ، مفاتیح و ...

2- کتابهای زرد-که به رنگ های دیگه هم دیده شده!-(حداقل به نظر من!- یه وقت توهین نشه به کسی!) مثل راز- قانون جاذبه- کلید جادویی- 100راه برای موفقیت – 200 راه برای خوشبختی – مدیریت در 100دقیقه- مدیریت زمان در نیم دقیقه و از این دست کتب!

واین یعنی چی؟ یعنی صنعت نشر و چاپ ، کتاب می چاپونه تا بچاپه !!Got it?! وگرنه مگه مردم چقدر به "راز" نیاز دارن؟!یا به "مفاتیح" ؟ یعنی نیاز دارن ها!اما نه درحدی که از هر ده تا انتشارات 9 تا و نصفی شون این دست کتابا رو بچاپونن!

مسخره نیست؟ اون وقت تو اخبار میگن کتاب دوست های تهرانی پارسال ترکوندن!من نمی دونم یه سری مثل اینکه فقط جو اینو دارن که بیان نمایشگاه....یا شاید برا بعضیا نمایشگاه یه جور وقت پرکنیه! که به جای اینکه مثل هر روز بعدازظهر برن تجریش، یا ولیعصر رو متراژ کنن میرن نمایشگاه کتاب یه دوری می زنن!!که لااقل یه تنوعی بشه!که برای این دست مردم واقعا نمایشگاه پرباری بود!!

اما از حق نگذریم،انصافا اطلاع رسانی اماکن و غرفه ها ،تدابیر(!) اندیشیده شده برای حمل و نقل، استراحت گاه(!!)، تغذیه گاه(!!!!)، امانت گاه، نمازخانه (حتی نماز جماعت)و چنین چیزهایی خیلی خوب بود.و از این قبیل دیگه!نصافا کار مدیریت شده بود!

غرفه های جالب هم توش پیدا میشد.کتاب های عقیدتی ش به نظر من غنی بود.اما در نگاه کلی غرفه های ناشران عمومی ش(مخصوصا انتشارات هایی که کتابهای خاصی رو چاپ نمی کردن_یعنی وابسته به موسسه یا نهاد خاصی نبودن_)ضعیف و یکنواخت بود.

اما درکل دستشون درد نکنه...همینم جای شکرش باقیه!!!......ناشکری موقوف!یعنی درواقع به برگزاری نمایشگاه ربطی نداره!تقصیر ناشرهاست و اگه بخوایم دقیق تر نگاه کنیم تقصیر خواننده ها، شاید هم نخواننده ها و صرفا کتاب خرها(یعنی خرنده_خریداری کننده!_) ست که سطح کتابا انقدر پایین و مهمتر اینکه یکنواخت بود.شاید اگه ما مدعیان کتابخوانی سطح  روح مون و توقعمون از کتاب ها رو بالا ببریم،ناشرها هم به خودشون اجازه ندن فقط کتابهای زردٍ "شاهراه های موفقیت و کامیابی" رو بچاپونن.ناشرا نگاه می کنن ببینن مردم چی بیشتر می خرن همشون همونو چاپ می کنن.و احتمالا تمام این نویسنده های حاضر بعداز وفاتشون کتاباشون فروش میره!همون طوری که به غرفه ی کتب دکتر شریعتی نمیشد نزدیک شد از بس شلوغ بود!

و چنین بود بازدید و نقد دلسوزانه و متعهدانه ی(!!!!!) اینجانب از 22ومین نمایشگاه بین المللی تهران!

 

یکشنبه 27 اردیبهشت1388 توسط sky`s angel |

به بلاگم نگاه کردم!دیدم اون موقع ها که بچه مدرسه ای بودم و چوب الف بر سرم بود بیشتر آپ می کردم تا الان که دانشجور شدم!

نوشتن رو دوست دارم...برای تسکین دردها بهترین درمان می دونمش...یا اون موقع ها داغ بودم یا الان بی درد!که این همه مدت آپ نمی کنم!به هرحال متاسفم واسه این همه نبودن!....و تنها دلیلشم بی حرفی بود که احتمالا از بی دردی منشا می گیره!

تنها موضوع بسیار هیجان انگیزی که اخیرا اتفاق افتاده اینه که من به صورتی بسیار بسیار تصادفی و عجیب دوباره با فرشته م برخورد کردم...فرشته ای که گمان می کردم برای همیشه او را از دست داده ام و دیگر روشنی بخش مسیر زندگی ام نخواهد بود!

من نمی دونم دانشگاه های دیگه چه طوریه...اما دانشگاه ما که این طوریه:دانشکده ی علومش شعبه ی 2 دانشگاه الزهرا س و دانشکده فنی ش شعبه 2 دانشگاه امام علی!!!نمی دونم got it کردید یا نه! به هرحال با این توضیح، متن زیر رو که از نشریه ی زوم_نشریه ی خودجوش دانشجویی دانشگاه تهرانه_ بخونید:

دانشگاه خیلی خوب است.در دانشگاه دخترها با پسرها درس می خوانند و این خیلی خوب است.در دانشگاه همه ی دخترها برای کامل کردن نصف دین پسرها خود را آماده کرده اند و یا درحال آماده سازی اند و این خیلی خوب است.لازم به تذکر است دوره ی آماده سازی در هر دانشکده متفاوت است و نسبت دختران به پسران در این معادله شرط است.بدین صورت که هرچه این نسبت به یک نزدیک تر باشد، طول دوره آماده سازی طولانی تر می شود و این خیلی بد است(دانشکده فنی)ولی هروقت این نسبت به سمت بی نهایت میل کند،طول دوره یه صفر تنزل می یابد(نیاز به گفتن نیست که در دانشکده علوم همه آماده اند!)

در دانشگاه پسرها با دخترها درس می خوانند و این خیلی خوب است.خودم با چشمان خودم دیدم که یک پسر با بیش از دو برابر و نصفی از دین خود راه می رفت و این خیلی خوب است.به دلیل علتی که در بالا ذکر شد،کمبود پسر در دانکشده علوم به کمک دوستان تنومند فنی در حال جبران است که در این رابطه درحال رایزنی هستیم و تا به حال به توافقاتی نیز رسیده ایم!

هدف از به دانشگاه آمدن نصف دین یکدیگر است و این خیلی خوب است!

 

پنجشنبه 8 اسفند1387 توسط sky`s angel |

به همون هم همون نیست!!اما...

آن مَرد آمد.

آن مَرد در باران آمد.

آن مَرد در باران با اسب آمد.

سارا سَبَد دارد.

سارا در سَبَد سیب دارد.

آن مَرد و سارا با هم سیب می خورند...

آن مَرد آمد.

آن مَرد این بار با داس آمد.

آن مرد بوته های اِحساس سارا را با داس چید...

...

اِمشب هم باران می آید.

پَس چرا آن مَرد نیامد؟

...

امسال سال دوم است.

سارا درس تصمیم کبری را می خواند.

سارا به درس چوپان دروغگو رسیده...این درس چقدر برایش آشناست...یاد “آن مرد” پارسال می افتد...

سارا نمی تواند طعم سیب ترشی را که با "آن مرد" خورده بود از یاد ببرد اما میداند که دیگر هیچ گاه آنقدر باران نخواهد بارید که ...

Sara waited for “…if he comes back to you…” but he didn`t, thus Sara tried to learn that “you won`t have somebody 4ever unless you miss him, & as soon as you missed one, he’s yours 4ever.”

Then Sara found out that it`s hard being slave of the one whom she like, for, soon she felt free as a bird since “forgetfulness is a form of freedom.”

But she`d been known that there is no freedom in reality since... ”.

"آن مَرد"با گوسفنهایش آمد... آن مرد جایش را با چوپان دروغگو عوض کرده بود چون احساس میکرد این نقش بیشتر بهش می آید.

سارا می داند که آن مرد را برای همیشه از دست داده است اما طعم ترش آن سیب نمیگذارد مثل کبری در تصمیم اش مصمم باشد...سارا چقدر شبیه پدرش "آدم" است!

با این همه راهنمایی حالا شما می توانید سن فک و فامیل های پرتقال فروش را هم حدس بزنید اما سارا ...... .

 

 

 

یکشنبه 3 آذر1387 توسط sky`s angel |

 Now

Now I’m free.

Right now I’m free of all of ur dreams ur letters ur silence ur promises.

I`m free of all of ur lies, I’m free of all of ur absurd desires.

I`m free of ur bothering memories.

Now, I just feel as a released prisoner.

Can u imagine how it is enjoyable being released of a frightful prison after sth more that 1 year…?

Now I’m free of all those stupid worries.

It sounds great being free of u!!!

Being free of the way u live!

Being free of the way u love!!

“U r free b4 the sun of the day, & free b4 the stars of the nights.

U r free when there is no sun & no moon & no star.

U r even free when u close ur eyes upon all there is.

But u r a slave to him whom u love because u love him.

And a slave to him who loves u because he loves u!!”

That`s all!!

& now not only I’m not a slave to you, but also I’m free of u,

Since “FORGETFULNESS is a form of FREEDOM!”

I`M FREE!!.........................HI Dear Free World Without Ur damns Memories!!!

There is no need for” ….set u free....”anymore since I’m free of u myself!!!

سه شنبه 26 شهریور1387 توسط sky`s angel |

بازدید از برج میلاد و....

بعد از یه قرن و اندی سلام !

واقعا این مولانا راست گفته که " عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر"!!! همین میشه که من قرن به قرن آپ می کنم دیگه!!....عمر بی عشق!!!

از سد مسدود کنکورم گذشتم!نه اون طوری که توقع داشتم و داشتند ولی "هرچه از دوست رسد نیکوست!" نیکو هم نباشه چه میشه کرد؟!همینیه که هست!

بگذریم.دوستی می گفت تابستون بعد کنکور برخلاف وعده وعیدهایی که کنکوریا به خودشون میدن اصلا پربار نیست و حقیقت داشت!!! من که هیچ غلطی نکردم!!هیچ فیلمی ندیدم!!هیچ جایی نرفتم!!شاید فقط خوابم راحت تر شده!!!

همینه دیگه! دو دو تا چهار تا! من که میگم عمر بی عشق همین خضعبلاتم به دنبال داره دیگه!نویسنده ای (خودمو تحویل گرفتم!)که در رکود روزمرگی اطرافیان گیر کرده باشه عجب نیست ازش که حرفاش انقدر بی سروته باشه!

*دیروز رفته بودم گنبد آسمان!! نوک برج میلاد!! هنوز نیمه کاره بود!!مثل کار اکثر ماها! شهر مینی مالیستی شده بود!مثه یه نقشه ی هوایی!! خیابونا و بزرگراههای پیچ واپیچ تهران و کلی ماشین اسباب بازی ویژ ویژکنان این ور اون ور میرفتن! و ما هم از اون بالا نظاره گر بودیم!مثه خدا که ...........آدما از بس ریز بودن معلوم نبودن فقط کارگرهای زیر برج دیده میشدن!شهر ساکت مثل شهر مرده ها!!همه خونه ها ساکن و ساکت!! آدم اون بالا میگه این آدما دنبال چین ؟!این همه دروغ و دوز و کلک واسه چی ؟!نه آخه واقعا واسه چی؟ واسه کرمای زیر خاک یا واسه بعدیا که بیان بخورنو یه فاتحه هم نخونن؟! کاش نگاهم به زندگی همیشه مثه اون لحظه ی بالای برج میلاد باشه!اون موقع که از آسانسور بالا می رفتیم و فقط ار کیپ شده گوشهامون تغییر ارتفاع رو حس میکردیم!مثه اون لحظه که "والملائکه باسطوا ایدیهم اخرجوا انفسکم!" وما با یه روح و یه کوله بار خالی پر از گناه ،فقط وقتی مطمئن میشیم مردیم که تغییر فشار، گلوی روحمونو می فشره و ما شهرو آدماشو از اون بالا میبینیم و خانوادمون که دارن ضجه موره میکنن! بودا زندگی را رنج، علی(ع) دنیا را پلید، سارتر طبیعت را بی معنی ، بکت اتنظار را پوچ و کامو ....را عبث یافته اند.همه شان روی یک قله رسیده اند و از آنجا این جهان و حیات را می نگرند.هرچند فاصله شان به دوری "کفر و دین"                                                     

کاش یادم نرود اوجی که در آن بودم و حقارت پوچی که زمینیان دنبال آن می دوند...

 

پنجشنبه 7 شهریور1387 توسط sky`s angel |

و اما بعد ....

ساعت ۰۰:۰۰

تهران...یه خیابون...یه کوچه...

 می دونم توام مثه هرکسی تو این جهان میدونی که هیچ عملی بی پاسخ نمی مونه! یعنی احتمالا تو ام قانون سوم نیوتون رو بلدی!! می خوام اینو بگم :"که بخشیدن یا نبخشیدن من برای تو چیزی رو تغییر نمیده!"تو در هر حال محکوم هستی!

محکوم به "اگر کرد٬دید و چشید!"

همان طور که من محکوم هستم به تحمل هبط و حبس پس از گاز زدن به آن سیب موعود لعنتی!!ـمیدانی که ما همه آدمیم و همه حوا داریم و همه در بهشت خودمان هستیم و همه سیب خودمان را داریم و همه مار داریم و ....این داستان برای تمام ما تکرار می شود و تکرار می شود و ما اکثرا بازنده ایم و محکوم به هبط و حبس ـمحکوم به حبس ابد در میان اجساد متعفن این خاک تا پایان تکرار مداوم تاریخ.....و بعد خلد در آن دنیا!

"بهای نفس گران قدر و با ارزش خود را فقط خدای خود می دانم٬ زیرا در میان مخلوقات٬ موجودی نیست که قیمت نفس مرا داشته باشد!"

و این آن گوهر بارزشی ست که بدان رسیده ام!و این دلیل آنست که دیگر یادت دلم را نمی لرزاند...و این دلیل آنست که دیگر وقتی نام کسی همنام توست ناخودآگاه دست بر سینه نمی فشارم...و این دلیل آنست که می توانم به تو فکر کنم بدون اینکه اشکی گونه ام را تر کند...

من به معرفت رسیده ام!!

اما حیف که سنگ تراش دست احساس تو ٬تورا بر قلب سنگی و ذهن پر تلاطمم حک کرده است و مهم نیست من چقدر تلاش کرده ام......!!!

هیچ چیز مهم نیست!

حتی من !

حتی تو !

حتی عشق!

و من جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفتم

حتی ق   ش  ع را !

   

 ۰۰:۴۰َ  نویسنده: من ِ تهی ز تو !!!

سه شنبه 18 تیر1387 توسط sky`s angel |

دور خواهم شد از این خاک غریب

دست خودم که نیست!

این بار حتی دلم هم مقصر نیست!

باری من و تو بی گناهیم/او نیز تقصیری ندارد/پس بی گمان این کار/ کار چهارم شخص مجهول است!

داشتم می گفتم! بی شک این غزل را خوانده ای یا شاید خود برایت خوانده ام!

"تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب/..."

می دانی که چه می گویم؟!روح هامان -همان جا که تمام روح ها از ازل تا ابد منتظر نشسته اند و گاه می گریند و گاه دیوانه وار جست و خیزی می کنند-کنار رودی چشمه ای کوهی چه بی غم و چه بیدرد و عجیب تر چه بی واهمه ...!نمی خواهی آگاهانه دست از این ضمیر ناخودآگاه برداری؟

می دانی اگر به من بود آرزو می کردم تا ابد خواب هم نبینم ! لیک مانند همیشه این هم دست من نیست!

و بی گمان تو خوب تمام قرابت معنایی های آن بیت در ذهنت گذشت همان طور که من اراده کرده ام!

...

و باز هم بی خیال!...حالا که کم آورده ام دوست دارم همه چیز را به گردن تقدیر بیندازم. بی شک این ساده ترین راه است!

ساقی باقی از وفا باده بده سبو سبو....

شک مبر...دور خواهم شد از این خاک غریب....هم چنان خواهم راند...نه به آبی ها دل خواهم بست ....

جمعه 27 اردیبهشت1387 توسط sky`s angel |

آه غریبه

چقدر دلگیرم...

این انصاف نبود...

نبودنت را نمی گویم...

روح من با نبودنت هم حتی خو گرفته بود...

داشتم نبودنت را معنا می کردم...

داشتم تندیست را می ساختم...

پرنده خیال تو در آسمان روح من تازه داشت بال و پر می گرفت...

اما تیر کمان کودکانه... نه .... ابلهانه ی تو باز...بال پرنده ی مرا شکست...

جسمت مال خودت...روحت را هم که ستانده بودی...باشد اینها به کنار...اما خیال چه؟ خیال که مال من؟خاطره ها را نمی توان نگاه داشت...اما....سهم من میان آن همه عشق فقط اندوه بود؟...بی خیال!!! ...خیال هم مال خودت!....

داشتم می گفتم دلگرفته ام...

دلگرفته از این همه غریبگی...

دلم گرفته است...دیگر نمی شناسمت...تو چه؟ مرا به یاد میاوری؟

و روح من باز ماند بی آشنا...در غربت تمام...

بعد از خیال مهربان و خوب تو که خود ساخته بودمش...بعد از آنکه تندیس احساس من به تو- اصلاح میکنم: تندیس احساس من به خیال تو- شکست ...دیگر حتی گریه هم نمی کنم...اشک برای چه؟ گِل تو دیگر آب نمی خواهد...خشک خشک شده...این آخرین ....بگذریم...

آه غریبه...

دلم از این هم غریبگی گرفته است...

 

دوشنبه 6 اسفند1386 توسط sky`s angel |

به قول تو"بادی بود وزید و رفت"

مامان و بابای خیلی عزیزم سلام

مامان خوبم وقتی در آغوش می کشمت سرشار میشوم از تمام انرژی هایی که در عالم نهفته است...انگار تکه ای از آسمان را بغل گرفته ام...انگار روح بزرگ زمین را در آغوش کشیده ام...

وقتی دستم در دستانت است انگار پرنده ها توی دست من پرواز میکنند...

انگار همه ی ترانه ها با صدای تو در گوش جهان زمزمه میشود...انگار تمام نغمه ها با دیدن تو در قلب شاعران الهام میشود...

وقتی نگاهت میکنم رنگین کمانی از هزار خوبی تو پیش چشمانم نقش میبندد...

وقتی هرم نفس های تو را روی گونه هام حس میکنم انگار ننه سرما برای ابد از زمین رفته است...

وقتی دعای تو پشت من است انگار به آسمان تکیه داده ام ...

مامان عزیزم تو خوب میدانی که نبض من با تپش قلب مهربان تو میزند و درخت روحم تا وقتی در خاک مهربان و غنی دست تو ریشه دارد جوانه میزند....

مامان و بابای خوبم

روح من در خاک صمیمی و آشنای شما آنقدر ریشه کرده است که نه وزش بادی و نه غرش خوفناک طوفانی هیچ یک نخواهند توانست روحم را تهی کنند...دیدید گرچه اولین طوفان زندگیم برگ های روحم را خشکاند و بر زمین انداخت اما درخت بی برگ روح من با ریشه های محکمش از میان همان برگ های ریخته باز نیرو گرفت.

و من به خاطر دعاهای شبانه ی تو مامان عزیزم و از میان قنوت های بابا که فبل از تولدم از خدا میخواست که فرزندی شایسته و پاک به او عطا کند نجات پیدا کردم.

آن باد وزید و رفت و روح بی برگ من ماند و دستان مهربان شما که هنوز روحم را سیراب میکنید.

به اندازه ی همه ی عشق عظیمتان دوستتان دارم.

جمعه 25 آبان1386 توسط sky`s angel |

میدانی؟هنوز هم اشاره به شخص خاصی ندارم!

میدانی تقصیر تو نیست اینکه دیگر صدایم را نمیشنوی

تقصیر من هم نیست

احتمالا فاصله هامان بسیار است که صدایم را در نزدیکی قلبت نمی شنوی

من نه چندان دورم و نه چندان نزدیک

گرچه آن روزها گر نمی گفتم که برای تو است...تو چه خود زود می فهمیدی و نگاهم میکردی و هر دو با هم افتخار میکردیم...اما حال میبینی که دیگر آن روزها نیست...من فریاد میزنم که برای تو است و تو ...؟

چه بگویم وقتی من با تو حرف میزدم

و تو ....؟

تو بگو از من جواب چه می خواهی وقتی حتی فریاد هایم را نمی شنوی؟

چه بگویم وقتی تو خود گوشهایت را میگیری بعد میگویی چرا جواب نمیدهی؟...(که را بیش بیرون شود کار  نغز؟!)

هنوز نمیدانم چرا 

                       فضای بین من و تو بی وزن است

                                                                   یعنی انیشتین بود می دانست؟

پی نوشت۱:نمی دانم چرا آنها که نباید می خوانند ولی تو که باید نمی خوانی؟...جواب تو است اگر ....ببینی و نگویی با دیوار حرف میزنم!

***

آه قیصر که حرف اول تو آخرین حرف عشق است

حرف هایت ناتمام ماند؟

تا نگاه کردی وقت رفتن است؟

تو رفتی و همه ی احساست در من ماند

قطره های اشکم و همه اندوهم در غم رفتنت تقدیمت باد...

پی نوشت۲:تقدیم به شاعر محبوبم قیصر امین پور

 

یکشنبه 13 آبان1386 توسط sky`s angel |

مقایسه ی خیلی مزخرفی کردی...حالمو به هم زد

توآمده ای

            ومن دوباره

      شاعرشده ام

فرصتي نيست

بايدبروم.

بايددست به ديوارهاي جهان بسايم و بروم.

اما

درهاي آسمان بسته است

ومن

براين همه برف واستخوان-تنها!

تونيستي؛اما

وقتي به توفكرمي كنم

صداي آب را

دررگ هاي خاك مي شنوم

گل سرخ حياط

زودبه زودمي شكفد

وآسمان

پرازپروانه وبادبادك مي شود.

تونيستي؛اما

وقتي به توفكرمي كنم

دريانزديك ترمي آيد

ابرهاي سياه دورمي شوند

وباران

هروقت بگويم؛مي بارد.

تونيستي؛اما...

 

یکشنبه 6 آبان1386 توسط sky`s angel |

باز هم برای تو!

ببخشم؟!

حضورت در روح لحظه را ببخشم یا بودنت را؟

لبخندهایی که با هم زدیم را ببخشم

با تلخندهایی که به اشک های من زدی؟

....

حرف آخرم؟.....اگر شناخته بودی ام میدانستی که من همیشه حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض می خورم...

چه میشود کرد...از وقتی تو عهد را شکستی من هم راحت سوگندهایم را می شکنم...

باز هم من صدایت را شنیدم اما شرط میبندم تو این بار هم چشم هایت را خواهی بست و نخواهی خواند اشک هایم را

حتی شب قدر هم نتوانست تو را از من بگیرد و من خوب یاد گرفته ام تنها وقتی کسی را برای همیشه دارم که او را برای همیشه از دست بدهم و من تو را برای همیشه از دست داده ام...

بهار من ...

بگشای دریای چشمانت را و ببین

دریایی را ...

که درغم نبودنت ... گریسته ا م !

بهار من ...

 ببین خزان دوباره را .....!

  خستگی برگ از درخت

و خستگی باران اشکها   را

از چشمهای من !

 وه ..! که

در آرزوی لحظه ای برای دوباره دیدنت .

          چقدر خران  شمرده ام !

و من ... تو را

همانند دیروز ها ... فردا ها

نفس می کشم ...

 پلک ها را فقط لحظه ای از هم وا رهان ... و ببین

خستگی اعداد را

از شمارش پائیز های من !

شنبه 21 مهر1386 توسط sky`s angel |

زنده ی زنده با یاد تو!...

سلام خدای خوب من

پارسال این موقع ها رو یادته؟....یادته چه آدم خوبی بودم؟....یادته؟ انقدر خوب شده بودم که به منو بردی پیش خودت!همون بالا بالاها! همون جایی که پر شدم.منو بردی تو همون آسمونی که ...

خدایا تو هنوز با من خوبی...مثل پارسال این موقع هاکه منم هنوز خوب بودم...اما امسال چی؟ خدایا می بینی روحم چقدر آلوده شده؟ می بینی روحم که روزگاری نه چندان دور پر شده بود از نفس تو امروز چه طور با عطر پر از دروغ و شهوت این زمینیان تنفس می کند؟

می بینی من که روزگاری فقط می خواندم*انه لا یایئس من روح الله الا القوم الکافرون_همانا جز کافران از رحمت خدا ناامید نمی شوند.*چه طور تمام بهار را به تو و نعمت ها و هدایت هایت کافر شده بودم؟دیدی چه طور روزها و شب های تمام فقط داد میزدم" حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره"؟!.....اه خدایا واقعا چقدر نفرت انگیز شده بودم!

خدایا چقدر بد که من، من که روزی آنی بودم که تو به فرشته هایت می گفتی "نگاهش کنید! بنده ی من است! نگفتم من چیزی می دانم که شما نمی دانید؟!"چیزی شدم که تو شرم می کردی بگویی این بنده ی من است.خدایا من اشک هایت را از پشت اشک های خویش دیدم آن هنگام که درونم از  تو تهی شده بود.حقیقت آن بود که از فراق تو اشک میریختم اما انکار میکردم و می گفتم نه من هنوز به خدا نزدیکم گریه ام به خاطر یک انسان است!...

 آه خدایا چقدر شرم آور است آدمی فریاد های خدایش را نشنود بعد داد بزند و از این زمینیان طلب یاری کند!... بازوی نورانی و قدرتمند پروردگارش را کنار بزند و نگاهش به دست های آلوده و محتاج و بخیل این زمینیان پر از هوس دوخته باشد!خدایا وقتی یاد بهار خود می افتم دعا می کنم کاش تو اینها را ندیده باشی!...خدایا گرچه روح والایم را جلوی یک انسان کوتاه شکستم و او شکستنش را دید اما دعا میکنم تو روحم را ضعیف نپنداری.دعا می کنم تو ندیده باشی که روحم را که از آن تو بود ، با دستان یک زمینی به خاک گره خورد و تا تو اوج نگرفت!

کاش ندیده باشی ام آن هنگام که همه را صدا می زدم جز تو را.کاش ندیده باشی آن موقع ام را! کاش خدایا چشم هایت را به روی کفرم بسته باشی آنگونه که او چشم هایش را به روی نگاههایم بست.همان گونه که من خود چشم به روی هدایت آشکار تو بستم!

خدایا ببخشید از اینکه روح تو ،روح خودم را در خود شکستم و آنقدر صدای MP3 را در گوشم زیاد کردم تا صدای شکستنم را نشنوم. تا نشنوم صدای تو را که در پاسخ به نگاهای متعجب فرشتگانت گفتی"فرشتگانم بر بنده ام نگیرید! ننویسید که او بر می گردد!" و تو ساعتها چشم فرشته ی شانه یچپم را بستی تا من توبه کنم. تا من برگردم. روزها گذشت من باز نگشتم.و تو از آن بالا همچون پدری که سقوط فرزند خویش را نظاره می کند با چشم های اشک آلود بر من خیره شدی تا برگردم.

و لابد این فرشته های حسود کلی خوشحال بودند که می دیدند پیش بینی شان درست از آب درآمده و بنده ی تو "یفسد فیها" می کند و آنها" نسبح و نقدس لک"!

خدایا چقدر شرمنده ام از اینکه  آیینه ی پاک روح ام را که نفخه ای از نفس تو بود با آه  پریشان این زمینیان خاکی دور از تو کدر کردم.

حالا هم می بینی خدایا؟ می بینی باز به تو روی آوردم.حالا هم درست مثل پارسال این موقع می خواهم انسان باشم.نه آن انسانی که زمینیان خاکی برای خود تعریف کرده اند.همان انسانی که لیاقت آن را داشت که مسجود فرشتگانت باشد. هم او که به خاطر او عبد nهزار ساله ات را" رجیم "خواندی!

ما رجبه و من صد بار اگر توبه شکستم باز باز آمدم! خدایا از یادم مبر که بهای روح من فقط تو هستی و مگذار روحم را جز به تو بفروشم. مگذار پرده ی شهوت چشمانم را پوشاند و پنبه ی غفلت در گوشم را فرو بندد.

پنجشنبه 4 مرداد1386 توسط sky`s angel |

مرده ی زنده یا زنده ی مرده؟!

بهاری از بهار متنفرم کردی

بهاری همه رنگ های بهار را برایم مراندی

تولد نحست مبارک!

و تولد من هم که از میان جسد خویش بر می خیزم مبارک!

دوشنبه 25 تیر1386 توسط sky`s angel |

اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد...

کاش

       طوفانی

همه ی شکوفه های درخت سیب را

                                               قبل از میوه دادن

                                                                     بر زمین می ریخت ،

تا هیچ گاه سیب ها

                          زیر خشن دندان های تقدیر

                                                             بی دلیل خرد نمی شدند...

 

 

 

چهارشنبه 13 تیر1386 توسط sky`s angel |

زندگی مرده

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم من سالها بود که مرده بودم. سالها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سالها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت:" می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دست هاش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.

شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هام فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس های مرا به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و پیشانی و شاید گیسوان او غرق شوم.هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با همه ی تار و پودش در من شدیدتر می شد. من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم و می گریست. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در ما فزونی می گرفت و ما اهمیت نمی دادیم.

آن گاه یک روز مرگ آمد. با همه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. او بادبادک مرا پاره کرد و من قایق های کاغذی او را که در آب شناور بودند غرق کردم. او موهای عروسک مرا کشید و من ماشین کوکی او را شکستم. بعد هر دو چاقوهامان را درآوردیم. دست هامان از شدت هیجان می لرزید و چشم هامان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی ما ایستاده بود. بعد هردو چاقوهامان را در سینه های هم فرو بردیم...

اکنون من در رثای او سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح او تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا او با سرعت غریبی تا دور دست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود و مرا میان ترس و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبار گرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند، تنها می گذارد.

 

 

یکشنبه 10 تیر1386 توسط sky`s angel |

زنده به گور

 دخترک

زنده به گور شدن چه حالی دارد؟

هیچ رسولی نیست

در این اطراف؟

اینجا دخترک ها را

خیال خامشان به زیر خاک میکند

هیچ رسولی نیست

تا به فریاد

نجوا کند

تک تک

به زیر گوشتان

"آی مردم

اینجا

دخترک ها را

به زیر خاک می کنند"

به کدامین گناه اما؟

دخترک

زنده به گور شدن چه حالی دارد؟

اینجا

هیچ رسولی دل نمی سوزاند

به حال این همه جاهلیت

آخر اینجا

دخترک ها را نه به جهل

به گناه

به دار فراموشی می آویزند

دخترک

بزرگترین گناه بشر را مرتکب شدی

دخترک

زنده به گور شدن چه حالی دارد؟

وقتی سایه ی نگاه شوم عشق

به زیر خاک بدرقه ات می کند

تو از خود می پرسی به کدامین گناه به دارت آویخت

و تو از خود می پرسی

سنگ مرگ را از دل خود آیا بیرون آورد؟

و تو از خود می پرسی طناب دار تو

چگونه این چنین بلند گشته است؟

آه دخترک

اینجا رسولی

برای بی گناهی زنده به گوران اشک نمی ریزد

اینجا قلب هیچ رسولی فشرده نمی شود

آه دخترک

اینجا هیچ پیامبری فریاد بر نمی آورد

"بای ذنب قتلت"

 

یکشنبه 3 تیر1386 توسط sky`s angel |

همه ی آنچه تو خواستی...

 

 

من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم...

وقتی روح کسی بمیرد

وقتی روح کسی را بمیرانند

جسم دیگر چگونه به زندگی ادامه می دهد؟

من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم...

جسم هنوز نفس می کشد

تنفس مصنوعی

من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم...

 

اویم خودش را در من کشت

و مرا در خودش کشت

من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم...

 

حالا دیگر اویی ندارم

او نگذاشت داشته باشم

هیچ گاه دیگر اویی نخواهم داشت

اویم روح زندگی را کشت

او هنوز خود به زندگی ادامه می دهد

من هم به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم...

 

من دیگر شقایق جنوب را دوست ندارم

من دیگر دوست داشتن را دوست ندارم

 

از این به بعد من باید با جسمی زندگی کنم که روحی در آن مرده است

اما من به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارم...

 

 

روحی را برای همیشه به دستان سرد مرگ سپردی اما سایه ی روحی که کشتی زندگی جسم خودت را هم سرد خواهد کرد...

 

 

چهارشنبه 23 خرداد1386 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme